دلتنگی های من

گاه و بیگاه دلم بد جوری برای خدا تنگ میشه یه وقتاییدلم میخواد بهم وقت بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو ازملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه هیچ وقت اسمم برای صحبت با اون واردلیست انتظار نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه ، محاله ، محاله ممکنه بهم بگهنمیپذیرمت .

خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغه ، هیچوقت منتظرم نمیذاره . گاهی اوقات براش نامه مینویسم و میدونم که نامه هامو بی جوابنمیذاره . وقتی توی دفتر خاطراتم نامه هامو مرور میکنم میبینم که حتی یه دونش هم بیجواب نمونده .

شبای پیش که تا دمیدن صبح مهمونش بودم ، با هم یه قول و قراریگذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر از عالی ترین بهم نده و منبهش قول دادم ، حتی اگه دل بیقرارم در حسرت ارزویی بال بال میزد و شوق استجابتدعایی به اتشم میکشید با تموم وجودم بدون ذره ای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ؟بارالها ! تو اجازه میدی؟ تو صلاح میدونی؟

اگه تو ناراضی باشی ، دلم به نارضایتیت راضی نمیشه . میدونم اخه تودوستم داری ، بیشتر از خودم حتی! وهمیشه برام بهترین ها رو خواستی ، اصلا از خوبیبی انتهای تو ، بد خواستن برای بنده هات محاله .

اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل کردن بهش مثه به زبون اوردنش کارساده ای نیست . برای همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بنده ام . چیزهاییهست که تو میدونی و من هیچ وقت نمیدونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .

اتفاقاتی می افته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشمای قاصرمن قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست . دلایلی مخفی هست که شاید برای همیشهمسکوت و مکتوم بمونه . اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک و گمانمن نگنجه .

اینو تو میدونی ، پس برای لحظه های دشوار ، به من قدرت و تحملش روببخش.

منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی توخیر مطلقه ،حتی ا گه ظاهری دردناک دشوار و عذاب اور داشته باشه .

گاهی اوقات ارزوهایی داشتم و تو زیر نامه ارزوهام نوشتی "نه" راستشاولش دلم میگرفت ، حس خوبی نداشتم ، شاید به خاطر جنسم بود که سمبل حس و عاطفه ست . با خودم میگفتم برای همه " اره " برای من " نه " !!! منو ببخش که یه وقتایی از سربی صبری و ناشکیبایی ، تو خلوت وتنهاییم ازت میپرسیدم اخه چرا ؟ وقتایی که هر چیفکر میکردم ، فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمیرسید ، دنبال دلیل میگشتم ودلیلی پیدانمیکردم ،پیش می اومد که با یه بغض توی گلوم تکرار کنم ، اخه برای چی ؟ مگه من بندهتو نیستم ؟ چی میشه اگه .....؟

یه وقتایی از سر بی حوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم . چقدر ازبزرگواریت شرمنده ام ، که منو در تموم لحظات ناشکریم ، توی تموم لحظات خشم بی جایم، توی تموم لحظه های بی صبریم ، با محبت تحمل کردی ، نه تنبیهم کردی ، نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی .

توی تنها ترین لحظات تنهاییم ، درست همون موقعی که فکر میکردم دیگههیچ کس نیست ، وقتی احساس میکردم تنهایی توی گور را میفهمم ، برام یه نشونهمیفرستادی که من خودم باهاتم تا اخرین لحظه ، برای تموم لحظه هات همراهتم و چند بارباران رحمت تو در اوج تنهایی هام از پنجره اتاق سرک کشید و صدام کرد و با محبت تموماشکهام و پاک کرد . من که میدونم این دست مهر تو بود به شکل باران !

من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی ، فراموشمنکردی . تو تنها خدای من بودی اما من بارها ........

تو تنها و محکم ترین قوت قلب دل تنهام توی طوفان های زندگیم ، توابتدا واصل ارامشم ، تو از من به من نزدیک تر بودی ، نمیدونم که چطور گاهی اوقاتچشمای غافلم ندیدت ، اما تو هیچ وقت حتی لحظه ای ترکم نکردی.

روزهایی بود که فکر میکردم با من قهری یا فراموشم کردی ، تو حتی درهمون لحظه ها، با همون فکراشتباه که از به خاطر اوردنش شرمنده میشم ، از من قهرنکردی.

من دوستت دارم ، منو ببخش اگه قولم مثه خودم کوچیکه ، اما دلم بهبزرگی بی حد تو خوشه وپشتم به کمکهای تو گرم . از تو سپاسگزارم که با بزرگواریهمیشه کمکم کردی.

تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، توی یادت یهچیزی هست که منو زیر و رو میکنه ،غصه هامو میشوره و دلشکستگی هامو ترمیم میکنه . چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست . هر وقت خواستم ببینمت ، بی درنگ بامهربونی ، در رو به روم باز کردی ، نگاه نکردی گناهکارم ، حذفم نکردی .

من همیشه دست خالی دیدنت اومدم ، تو همیشه با دست پر روانه ام کردی . هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی که انگار مدتهاست منتظرم بودی. هر وقت گیج وسر در گم، ندونسته سر از بیراهه دراوردم ، خودت صدام کردی. گاهی با تلنگر اتفاقاتساده روزمره ، منو از ادامه یه راه غلط منع کردی .

حتی اون موقع که ازم مکدر بودی با بزرگواری ابروم رو حفظ کردی .

تو همیشه خدا بودی ومن همیشه کمتر از یه بنده

به من از صفات و ذاتت بالهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح اسمانی تونزدیکتر بشه

خدایا میخوام هر قدم کوچکی که بر میدارم گامی باشه که من رو بهنزدیکتر میکنه

                  به حافظه ام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به اراده ام همتی ببخش ، تا استوار بر این عهد پا برجا بمونه

/ 0 نظر / 4 بازدید