پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزدبیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: امابرای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقاممدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبولاست
 
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانیبرای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاوندارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگراینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
 
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روشمثبتی برگزینید

gol2.gif

فروغ فرخزاد
 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز اول فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم 
در کوچه باد می آید ،
این ابتدای ویرانیست.
آن روز هم که دست های تو ویران شدند ، باد می آمد.
ستاره های عزیز ،
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
                                             پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
مرال

سلام یکی از نوشته های خودم رو برات میفرستم حالش رو ببر تابلوی من خواستم چیزی بکشم دریایی، کوهی، دشتی یا که صحرایی خواستم بکشم دریایی دیدم دریا نیستم خواستم بکشم کوهی دیدم کوه هم نیستم نیستم درخت و صحرا کشیدم ابری چون ابر بودم با وزش بادی رفتم و دور شدم ویران گشتم، نیست شدم تابلوی من هم چنان خالی ست دیگر ابری هم ندارد خواستم کوه باشم سخت و سنگ مرا شکستند با تلنگری خواستم دریا باشم خشکم کردند با آفتاب نگاهی خواستم درخت شوم ریشه ام را سوزاندند با آهی خواستم صحرا شوم ویرانم کردند با اشکی ابرهم نشدم وزیدند و مرا راندند از سویی من که هستم چه کشم تا ویرانم نکنند